آرشآرش، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 11 روز سن داره

پسر اردیبهشتی من ** آرش **

آدم کوچولو

مامان خیلی استرس داشت  هنوز باورم نمی شد که شما تو دل مامانی همش می ترسیدم که بهت آسیبی برسه ولی بابا و خانوم دکتر همش می گفتن الکی ذهنت رو مشغول نکن همه چی عااالی پیش میره  بعد از این که من و بابا جون نقطه ی عزیزمون رو دیدیم خانوم دکتر گفت برو 1 ماه دیگه بیاا . روزها خیلی کند میگذشت  تا این که بالاخره روز موعود رسید و من و بابا روز 11 آبان  شال و کلاه کردیم تا از احوال شما با خبر بشیم  چشممون که مونیتور سونوگرافی افتاد دهنمون از تعجب باز موند در طول یک ماه شما از یه نقطه به یه آدم کوچولوی خوشگل تبدیل شده بودی  خداایا شکرررررررت ...
16 مهر 1392

اولین عکس از تو

تا حالا دیدی کسی عاشق یه نقطه بشه؟؟ من و بابا شدیم وقتی تنها یه روز از تابستون باقی مونده بود، بالاخره موفق شدیم شما رو زیارت کنیم . البته شما اون موقع فقط یه نقطه بودی که خانوم دکتر خضری عکس سونوگرافیت رو برامون بزرگ کرد و تورو نشونمون داد . با دیدنت باور کردیم که تو واقعا اومدی   یه هفته بعد به خانواده هامون خبر دادیم من: بابا: ...
16 مهر 1392

آزمایش = مثبت

خیلی خواستیم جلوی خودمون رو بگیریم و دیرتر بریم آزمایش بدیم ولی در نهایت 4 روز تونستیم دووم بیاریم و رفتیم آزمایش دادم و دیگه خیالمون راحت شد که تو اومدی   من: بابا:  ...
16 مهر 1392

اولین نشونه از تو

داستان از وقتی شروع شد که مامان نتونست خودش رو کنترل کنه و رفت سراغ بیبی چک . به باباجون هم چیزی نگفتم چون خیلی زوود بود برای نشون دادن بارداری . ازش استفاده کردم و با تمرکز فراوون چشمم رو دوختم به بیبی چک ولی هیچی دریغ از یه نقطه . با حالی گرفته  رفتم پی کارهام . یه ساعت بعد گفتم برم یه سری به بیبی چکم بزنم . باازم با تمرکز فراوون چشم دوختم بهش ولی این بار انگار یه هاااله ای به چشم میاوومد خیلیییی محو بود در حد توهم . بیبی چک رو گذاشتم جلو نور ، گذاشتم زیر چراغ قوه  چه کارهایی که باهاش نکردم . یه بار هاله رو میدیدم یه با نه رسما خل شده بودم  خلاصه این قدر باهاش ور رفتم که کاغذ بیبی چک پاره شد و همه امید من برای  ...
16 مهر 1392